شعر در مورد اسم افسانه ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم افسانه

شعر در مورد اسم افسانه

شعر در مورد اسم افسانه ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم افسانه

شعر در مورد اسم افسانه ، عکس نوشته و عکس پروفایل تبریک تولد اسم افسانه همگی در سایت سارونه.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد اسم افسانه

چگونه میتوان نوازش دست پرمهر باد رابرگونه های شکوفه گیلاس شاهد بود وعاشق نشد .
چگونه میتوان معجون آسمان آبی را باگرمای تابش عشق درظرف سبز دل ریخت وازآن ننوشید.
چگونه میتوان شاهد نگاه مست چشمان مهربان سیاه دوست بود وتورا خالق عشق ننامید .
من طلسم آن نگاه سحرآمیز شده ام ونفرین عشق مرا تاابد درحصار قلبم گرفتار کرده است .
سرخی شکوفه لب یار خون بودن را دررگهای ابدیتم جاری نموده است .
شبنم رحمتت رابرمن وام دار تاهمسفر انگشت حسرتم گردد وبرگلبرگ لب یار سکنی گزیند.
این چه سرابی است که دربیابان عمر نظاره گرآن شده ام .
من ازغافله عشق جا مانده ام.
من بانفسهای یار یاد تورادرسینه زنده نگهداشته ام .
آیا من زنده ام؟
من زندانی خاکم واوسبکبال از جنس تو ای خدا.
شب است سکوت سنگین تنهایی .
شب است وپرده ی قیرگون آن حجاب من شده وتو.
ای کاش میشد که ازخوشه ی پروین ستاره ای بچینم وبرگوشه ی زلف یار جشن نور برپا کنم .
خدایا چه زیباست باچشمک ستاره ها برمن سلام نمودی .
من افسانه ی روز پرواز راباور دارم .
امشب دوست دارم که پر جادوئی ات را درون دوات شب برده وآغشته به جوهر مهرت کنم وهزاران بار تمرین عشق را تابرآمدن صبح صادق درکوچه باغهای خلوت قلبم ازنو بسرایم وچهل شبانه روز کوچه ی دل را آب وجارو کنم تاکه اوبرمن بتابد .

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا در مورد اسم افسانه

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد

به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

شعر قشنگ در مورد اسم افسانه

گشتم فراز سپهر نیلی/در جستجوی افتاب زندگی

گشتم تو باغ ارغوان/در جستجوی عطر عشق جدید

ندیدم مثل تو کسی/تو هر گوشه زمین

هیچ کس منو مثل تو ندید/حرفامو مثل تو نشنید

راست می گفتی که تویی/تنها عاشق صادق منی

اگر ازمن می پرسی/اینو بدون/فقط می کشم نفس

از روزی که دلت از من شکست/خوشبختی بسته در به روی من

یه روزی افسانه می خوندم/حالا خودم شدم افسانه شهر

تنها در پناه دستای تو /درخت زندگی شکوفه می داد

عطر تو بود که/به مردگیهام جون تازه می داد

⇔⇔⇔⇔

شعر عاشقانه در مورد اسم افسانه

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا افسانه اش با من

⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد اسم افسانه

گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان
مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان
ز چشم مسنشان در جام جانم باده میریزد
به هوشیاری نخواهم رفت
از میخانه ی ایشان
دلم در سینه می لرزد به هنگام چمیدن ها
از آن گیسو که می رقصد به روی شانه ی ایشان
ز جمع آشنایان می گریزم در پریشانی
که در عالم نباشد غیر من بیگانه ی ایشان
نشاط از می چه میجویی دعای شب نشینان بین
که رحمت می چکد از ناله ی مستانه ی ایشان
صبوحی رارها کن صبح با مردان شب بنشین
که مستی ها بود در سفره ی صحانه ی اشان
سحرخیزان ز باغ شب گل توحید می چینند
دعا گلخانه ی آنان ملک پروانه ی ایشان
صفای زندگی را در رخ عشاق حق بنگر
که جان بر اهل عالم می دهد جانانه ی ایشان
به قصر خویش یادی کن ز کوخ آبرومندان
که کس هرگز نمی گیرد سراغ خانه ی ایشان
ز خاک رفتگان چون بگذری در خویش سیری کن
مگر از خواب بیدارت کند افسانه ی ایشان

بهترین شعر در مورد اسم افسانه

“غزل” پرنده ی افسانه ایست روی درخت…

هدف گرفتم و بی تو نمی خورد سنگم!

⇔⇔⇔⇔

زیباترین شعر در مورد اسم افسانه

خلوت نشین خاطر دیوانه ی منی
افسونگری و گرمی افسانه ی منی
بودیم با تو همسفر عشق سالها
ای آشنا نگاه که بیگانه منی
هر چند شمع بزم
کسانی ولی هنوز
آتش فروز خرمن پروانه منی
چون موج سر به صخره ی غم کوفتم ز درد
دور از تو ای که گوهر یک دانه منی
خالی مباد ساغر نازت که جاودان
شورافکنی و ساقی میخانه منی
آنجا که سرگذشت غم شاعران بود
نازم تو را که گرمی افسانه منی

⇔⇔⇔⇔

جدیدترین شعر در مورد اسم افسانه

آن قصه ها که از تو و عشقت شنیده ایم

افسونگر زمانه چو افسانه کرده است

شعر درباره اسم افسانه

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری
ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خیرد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از
پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

⇔⇔⇔⇔

شعر زیبا درباره اسم افسانه

تیشه برداشته ام ریشه ی خود را بزنم

شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

⇔⇔⇔⇔

شعر قشنگ درباره اسم افسانه

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن
کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سی سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت
شکسته است
خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش
تنهای تنها
خاموش خاموش
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
این دل که می لرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهای تن تست
این مهربانی ها هلاکت میکند از دل حذر کن
از دل حذر کن
از این محبت های بی حاصل حذر کن
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
یا درکنار زندگی ترک
هنر کن
یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان
تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی
برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای
باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت

شعر عاشقانه درباره اسم افسانه

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

⇔⇔⇔⇔

شعری درباره اسم افسانه

ای آنکه نام ناز تو زیباترین است
هم سر تو هم راز تو زیباترین است

بر رفتنت کردم نگه ای نازنینا
ره رفتن همفاز تو زیباترین است

نی بر دلم شوری و آشوبی به پا کرد
اما نوای ساز تو زیباترین است

روزی قناری بر درخت آواز سر داد
گفت من کی ام آواز تو زیباترین است

همچون پرستو بر فراز آسمانها
افسانه پرواز تو زیباترین است

گشتم اسیر و زخمی و مست نگاهت
چشمان تیرانداز تو زیباترین است

هر کس تو را بیند سخن ها از تو گوید
این چهره طناز تو زیباترین است

⇔⇔⇔⇔

بهترین شعر درباره اسم افسان

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

زیباترین شعر درباره اسم افسانه

ای خوشه نگاه تو اسمان مرا نور
ای در رکود خاطر من خاطره ات شور
ای واژه نگفته مرموز زیستن
لبخند ناب تو شیرین و پر سرور

درسایه سار مبهم تو رام و بی قرار
من انتهای خالص مردی پر از غرور
چیزی مرا چگونه جدا می کند ز تو
از تو مرا مگر دریچه سنگی شبیه گور

شاید که تو همیشه سلیمان قصه ها بودی
شاید که من همیشه راوی تردید های مور

تو شوکت بلند تمامی اندیشه های زیبایی
من قصه گوی این همه افسانه عبور

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.